مسأله افزايش جمعيت در کشورهاي توسعه نيافته

 همراه با پيشرفتهاي علم، سطح بهداشت مردم بالا ميرود و در نتيجه از مرگ و مير بيجا و غيرطبيعي جلوگيري ميشود و ازدياد نفوس با شتاب پيش ميرود و با ازدياد نفوس و حفظ وضع در رژيمهاي عقب افتاده موجبات بحران غذايي فراهم ميشود و براي رفع بحران معمولاً يکي از دو راه در نظر گرفته شده است اول: جلوگيري از ازدياد نفوس، با اين دليل که کثرت نفوس مانع از توسعه فرهنگ و تعميم بيکاري و … است.

 

دوم: ايجاد رفورمهاي اجتماعي حاد و غير حاد که با اجراي آن نه فقط نيازي بجلوگيري از تناسل نيست بلکه بقول تيبورمند در کتاب دنيايي ممکن صفحه 16 «آنچه را تا بحال براي رشد اقتصادي مانعي تلقي ميشد ميتوان به يک ارزش اقتصاد مبدل کرد … و بعبارت ديگر …. عوض آنکه نيروي انساني فراوان مانعي در برابر ترقي اقتصادي سريع باشد، آن را به يک ابزار شتاب اقتصادي تبديل کرد …

 

انتقال افزايش جمعيت به کشورهاي توسعه نيافته

يکي از حقايق مهم عبارت از اين است که اکنون جمعيت در کشورهاي فقيرتر با سرعت بيشتري نسبت به کشورهاي غني در حال افزايش است. و اين آهنگ مربوط به دوران جديد يعني زماني در حدود سال 1920 است. قبل از جنگ اول جهاني سريعترين حال بدست آمده از لحاظ تعداد مربوط به ملل پيشرفته يعني کشورهايي از لحاظ اقتصادي توسعه يافته و سطح زندگي بالاتري داشتند، بود. روي اين اصل جمعيت اروپاي شمال غربي، اروپا و ماراءبحار، با سرعت بيشتري نسبت به باقيمانده جمعيت جهاني بارور بودند و در کمي بيش از دو و نيم قرن اين سرعت در بخش اروپائي جهان تقريباً دو برابر شده بود، يعني از حدود 18 در سال 1650 تقريباً به 35 در سال 1920 رسيد بعد از سال 1920 کشورهاي توسعه نيافته (که کاملاً از نظر نژاد و فرهنگ غير اروپايي هستند) رشد سريعتري را ارائه مينمايند و اين رشد در حال تسريع است. اگر ما اين نتيجه بدست آمده در کشورهاي توسعه نيافته را در مقام قياس با نتيجه حاصله در کشورهاي توسعه يافته قرار دهيم نتايج زيرين پديدار ميشود.

از سال 1920 تا سال 1930 مناطق توسعه نيافته هنوز داراي ميزان مرگ و مير زيادي بودند که در واقع پيشرفتشان را در ميزان مواليد خنثي ميکرد. از طرف ديگر از سال 1940 تا 1950 ملل صنعتي درگير يک جنگ جهاني شدند که ميزان متوفياتشان را افزايش و تعداد مهاجرين دريافتي را کاهش داد و حال آنکه کشورهاي غير صنعتي در اين دوران ميزان مرگ و ميرشان با سرعت زياد پايين آمد و ميزان باروري زيادشان همچنان ادامه پيدا کرد. در دهه ششم (1960-1950) کشورهاي صنعتي افزايش يکنواخت در ميزان مرگ و مير را، بهبود بخشيدند و بشکل بسيار مناسبي سطح عالي باروري را تاحد قبل از جنگ ازسر گرفتند و از کشورهاي داراي اقتصاد هم مهاجريني دريافت داشتند. در آتيه بسيار نزديک انتظار ميزان توالد در کشورهاي صنعتي به کندي بگرايد در حاليکه در بين ملل ديگر بالا بودن ميزان توليد مثل و کاهش مرگ و مير مورد انتظار است.

اين مسئله که کشورهاي فقيرتر سرعت افزايش جمعيتشان تقريباً دو برابر سرعت کشورهاي غني تر است يکي از غم انگيزترين حالات وضع دموگرافي معاصر است، زيرا آنها هستند که کمترين احتياجي به اين امر ندارند. باضافه استعداد پذيرش تعداد تورمي موجودات بشري در آنها نيست و هم اکنون تعدادي از اين کشورها به نسبت فوق العاده داراي تراکم جمعيتاند. در بين مناطق توسعه نيافته اين حداقل شانسي است که آمريکاي لاتين که روي هم رفته داراي جميت کمتر و فقر کمتري از مناطق آسيا و آفريقا است سريعترين رقم افزايش جمعيت را ارائه ميدهد. اما در هر قاره توسعه نيافته انسان ميبيند و متوجه ميشود که کشورهاي بي نهايت فقير ضمن تلاش خود گوش بزنگ و نگران سير دائماً در حال صعود نفوس بشري بيشتري ميباشند.

علت رشد سريع جمعيت چيست؟

در بيان رشد جمعيت معاصر ما با دو سؤال روبرو هستيم، چرا جمعيت جهاني به طور کلي با آهنگي سريع افزايش، يافته است؟ و چرا سريعترين ميزان رشد از ملل پيشرفته به ملل در حال توسعه انتقال پيدا کرده است؟

با توجه به نتايج آماري دقيق روشن ميشود موج عظيم رشد جمعيت در دو قرن اخير مربوط بکاهش در ميزان مرگ و ميراست نه در افزايش ميزان مواليد. روي هم رفته در جهان به طور مداوم ميل ميزان مواليد رو به پايين بوده اما مانند ميزان متوفيات به طور سريع يا پيوسته و به مقدار زياد کاهش پيدا نکرده است.

تعداد در حال افزايش، فقر، توسعه اقتصادي

چنانچه بخواهيم دقيق شويم، معني توسعه اقتصادي تنها افزايش در مجموع در آمد ملي نيست. بلکه معني آن افزايش در درآمد سرانه است. اين کار مستلزم اين است که مقدار سرمايه براي توليد سريعتر ازافزايش نيروي کار اضافه شود و به عبارت ديگر مقدار سرمايه گذاري بايستي کافي باشد. با جمعيتي ثابت براي حصول يک دهم درصد در آمد سرانه مقدار سرمايه گذاري مورد احتياج برابر با 3 تا 5 درصد درآمد ملي است، پس بار رشد جمعيتي برابر با 3% در سال مقدار سرمايه گذاري مورد لزوم 12 تا 20 درصد درآمد ملي خواهد بود اما بايد دانست که يک کشور فقير سرمايه گذاري تا ميزان 10% درآمد ملي را هم در امر توسعه اقتصادي بي نهايت مشکل ميبيند. با توجه به اينکه اکثر کشورهاي توسعه نيافته در حال حاضر ميزان رشد جمعيتي بين 2 تا 5/3 درصد دارند به خوبي ميتوانيم بفهميم که آنها با مقيد بودن در چهارچوب آيين و سنن به شکلي خطرناک انجام توسعه صحيح اقتصادي را براي خود غير ممکن ساختهاند.

راه حلهاي پيشنهادي

نتايج اقتصادي، اجتماعي که به آنها اشاره شد سر و صداي زيادي به پا کرده و بحثهاي موافق و مخالفي را موجب گرديده است و روي اين اصل يک موافقت جهاني در مورد مسئله اي به نام «مخالفت جمعيت» وجود ندارد. لکن از طرف آنهايي که معتقد به وجود چنين مشکلي ميباشند با علاقمندي کافي بحثي آشکار در اين باره و در مورد وسائل پيشنهادي براي حل آن برپا باشد و سرانجام باين نتيجه رسيدند که تنها سه نوع راه حل دموگرافيک ممکن الاجرا وجود دارد يکي افزايش ميزان مرگ و مير، ديگري کاهش در ميزان مواليد و سومي مهاجرت. آنچه روشن به نظر مي‌رسد اگر ما در فکر تمام جهان باشيم مهاجرت نخواهد توانست راه حلي براي رفع اين مشکل باشد.

1- تغيير در ميزان مرگ و مير

عملاً هيچکس تمايل ديدن افزايش ميزان مرگ را ندارد و يک چنين افزايشي به عنوان يک سياست نبايستي پذيرفته شود. در گذشته مرگ به عنوان عامل کنترل جمعيت فراوان بکار برده شده است بعضي اوقات با کشتن افراد مسن و يا ساير افراد فاقد صلاحيت ولي اکثراً از طريق نسل کشي اين کنترل تحقق مييافته است. به هرحال در عقايد معاصر زنده نگهداشتن انسان داراي ارزش عاليست؛ سياست فنا کردن زندگي به طور عمد آنچنان تحريم و تقبيح شده است که محکوميت مرگ براي شريرترين جنايات در بعضي از کشورهاي غيرقانوني شده است و در همه جا به آن با نظر بدبينانه اي مينگرند. در واقع خصيصه حاکم تمدن جديد در حفظ زندگي انسان همانطور که ديدهايم عامل عمده در ايجاد افزايش افسانه اي جمعيت در دوران اخير بوده است.

2- کاهش ميزان موليد

در کشورهاي صنعتي در اثر يک دوره طولاني تنزل در ميزان مواليد، ميزان افزايش جمعيت بمقدار وسيع کاهش يافته است براي نمونه در چهار کشور شمال غربي اروپا حد متوسط ميزان افزايش طبيعي زياد است. در اولين نيم قرن (1849-1800) ميزان افزايش طبيعي جمعيت به وسيله بالا بودن ميزان مرگ پايين نگاه داشته شده است و حال آنکه در آخرين دوره مورد نظر (1949-1900) ميزان مواليد سريعتر از ميزان مرگ سقوط کرده است. اين کاهش در اصل بيشتر از خود داري از بچه دار شدن و سقط جنين بوجود آمده تا عزيمت هميشگي و يا تعويق در زناشويي.

بنابراين به طور طبيعي اين فکر پيش آمده است که ميزان مواليد در کشورهاي صنعتي بيشتر کاهش خواهد يافت (آنها به جايي ميرسند که روي هم رفته ميزان مرگ و مير به حداقل رسيده و جمعيت هم افزايش نمييابد) و ميزان مواليد در کشورهاي توسعه نيافته نيز بايستي به طور موثري کاهش يابد (بخصوص که کشورهاي ذکر شده اخير وصول به يک کاهش خيره کننده در متوفيات را آغاز کردهاند.

مهاجرت جهاني به عنوان يک راه حل

ظاهراً به علت اينکه مهاجرت يک موضوع تحريم اخلاقي آنچنان که مواليد در بعضي محافل هست، نيست غالب اوقات به عنوان راه حل بهتري نسبت به مسائل جمعيتي ارائه ميشود. واضح است که اگر کسي به طور کلي روي جمعيت جهاني فکر بکند مهاجرت کلي را در مورد حل مشکل عرضه نخواهد کرد، ولي مهاجرت ميتواند در بعضي موارد بهترين کمک موضعي باشد من باب مثال پرتوريکو در هنگام جنگ جهاني دوم، ايرلند بعد از قحطي سال 1840، نروژ، سوئد وسويس در اواخر قرن نوزدهم بدين وسيله توانستند به طور اساسي از تراکم جمعيت خلاصي يابند.

اما يک چنين آسودگي و رهايي ملي هميشه موقتي خواهد بود مگر کاهش در ميزان مواليد همراه باشد. مثلاً چين ميليونها مهاجر به سرتاسر جهان فرستاد و هند نيز همين کار را کرد بدون اينکه افزايش جمعيت آنها کم شود زيرا شکاف حاصله در اثر اين مهاجرتها به زودي وسيله افزايش سريع و مداوم مواليد پر ميشود. آنچه در واقع به نظر ميرسد که مهاجرت در بسياري موارد انجام ميدهد به تعويق انداختن کاهش ميزان مواليد است. ولي اينکار بي نهايت گران تمام ميشود. زيرا مهاجرين که عمدتاً در سنين جواني کار ميباشند و به هزينه کشور فرستنده تعليم و تربيت يافتهاند، کشور خود را از نيروي کار خود محروم مي‌کنند.

البته اين زيان تا اندازه اي اما معمولاً نه به اندازه کافي با دريافت وجوه ارسالي آنها جبران ميشد. ما بعضي اوقات مردم تعليم يافته تر و ماهر ترند که کشور را ترک مي گويند در اين صورت است که کشور اعزام کننده از منابع انساني خود که بخاطر آنها متحمل هزينه بسيار شده است محروم ميشود.

توسعه اقتصادي به عنوان راه حل

عده اي معتقدند که با يک رژيم اجتماعي مناسب ممکن است با هر ميزان افزايش جمعيتي روبرو گرديد و اين اقتصاد است که بايستي با جمعيت هم آهنگ شود نه بالعکس. اين گفتار به کرات منعکس شده است، براي مثال در سال 1959 اسقفهاي کاتوليک ايالات متحده بيانيه منتشر کردند که در آن چنين اعلام شده بود:«کاتوليکهاي ايالات متحده در نظر ندارند که سنگيني مسئله جمعيت را نديده گرفته و يا حداقل بحساب آورند، بلکه آنها با دلسوزي و اشتياق تمام مراجعه مناسب به نقش کشاورزي جديد در امر توليد مواد غذايي را تذکر ميدهند. اعلام خطر کنندگان «انفجار جمعيت» نظريه افزايش محصول در هر (آکر) را براي مقابله با غذاي مورد تقاضاي يک جمعيت در حال افزايش در مرکز توجه خاص قرار نمي‌دهند … به نظر نميرسد هرگز براي آنها روشن شده باشد که در يک شرايط سخت در جائيکه ما جمعيت بيشتري از مقدار غذاي موجود داريم، جواب منطقي چنين است که در ميزان جمعيت کاهشي ندهيد بلکه ذخاير غذايي را که تقريباً داراي ظرفيتي نامحدود است افزايش دهيد.»

در بدو امر اين اظهارات قابل قبول و منطقي به نظر ميرسد. اما اجازه بدهيد مجدداً سئوال کنيم که اين مشکل چيست؟

ظاهراً اين مشکل فقر است يعني يک سطح زندگي پايين حال اگر تنها راه حل مورد نظر توسعه اقتصادي است آنوقت ما به کرات بايستي سؤال کنيم که توسعه اقتصادي چيست؟ توسعه اقتصادي بالا رفتن سطح زندگي است و آن تلاش در راه دور شدن ازفقر است.

سوالي که هنوز باقي است اين است که چطور بايد به توسعه اقتصادي رسيد (يعني از فقر خلاص شد) آنچه متخصصين علم آمار و اقتصاد پيشنهاد ميکنند اين است که همراه با اقدامات اقتصادي مخصوص از قبيل استفاده از قرضههاي بين المللي و صرفه جويي هاي ملي براي سرمايه گذاري در زمينه کارخانجات، راهها، مؤسسات تحقيقاتي، طرحهاي آّبياري، برنامههاي بهداشت عمومي و غيره بايستي نسبت به پايين آوردن ميزان مواليد توجه لازم مبذول شود و بدين ترتيب از فشار مدارس و سرويسها ضروري ديگر براي اطفال نيز خلاصي بعمل آيد به عبارت ديگر اين اقدامات دموگرافي بمنظور کمک به توسعه اقتصادي پيشنهاد شده است نه براي جانشين شدن آنها.

تصوريکه در مورد توسعه اقتصادي در بيان اسقفهاي کاتوليک به نظر ميرسد محدود به کشاورزي و نظريه قديمي «ذخيره غذايي» ميشود. حقيقت اين است که مردم جهان تنها به خوردن راضي نبوده و نيستند. آنها تعليم و تربيت، تفريح، آزادي، تأمين موقعيت اجتماعي، حقوق ملي و صدها چيز اضافي ديگر بيشتر از آنچه ميخورند و ميپوشند ميخواهند. بعبارت ديگر آنها توسعه اقتصادي واقعي به معناي کالا و خدمات سرانه بيشتر ميخواهند نه کالا و خدماتي تنها براي تأمين غذاي جمعيت.

علم به مثابه راه حل:

اين تصور که علم ميتواند در مورد هر افزايش جمعيتي راه حمايت در پيش گيرد هم اکنون قابل تعمق است آنچه بايد اضافه شود اين است که اين عقيده به طور معمول عقيده کساني است که به امر «ذخيره غذايي» فکر ميکنند و بخاطر همين مسئله دلائلشان مخالف عقيده عمومي است. اگر اين موضوع مورد قبول باشد که علم بايد هميشه جمعيت بيشتري را حمايت کند در آن صورت بايد ديد اين علم چگونه بايد به روز شود. مسأله اين است که علم به وسيله مردمي که داراي حداقل معيشت باشند نه ادامه مييابد و نه پيشرفت ميکند. بلکه علم به وسيله مردمي به پيش ميرود که براي تعليم و تربيت و مهارت صنعتي مورد احتياج و حمايت از مؤسسات تحقيقاتي و همچنين تأمين بودجه کتابخانهها و شريان علمي و تأمين بودجه کارهاي بزرگ علمي و آکادميک وسائلي داشته باشند و تنها در اين صورت ممکن است يک جمعيت کاملاً انبوه جهاني در سطحي بسيار عالي (نه در سطح زندگي معمول و معيشت حداقل) مورد حمايت قرار بگيرد.

بازنشر شده از:

– نشريه ايران اکونوميست، سال 1344 ، صفحه 44-35

ترجمه شده از اثر Kingsly Davis 1961 با همین نام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *